hadihazara.wordpress.com
با تشکر
فامیدم
طعم دهانتان چیز دیگریست
در وزیر اکبر خان اگر چکر نزنید
از کارتهی سه پایین تر
ضرب گامهایتان
با شرنگ شرنگ پنج افغانیهای پایان جیبم
همخوانی ندارد
دلتان را که دست میکشیدم
زمختتر از آن بود
که بشود میان حوض حویلی، ماه را در آن دید
و زبانتان درازتر از آن
که بتوان شبی
زیر درخت توت
با نسیم هم کلام شود.
حالی میفامید
چرا مدام معشوقم را
در پلِ مهتاب و درخت توت
انتظار میکشم
میبخشید
شما چیز دیگری هستید
از جنس آنتیک عروسکهای شار نو
ما اگر زیاد بالا بپریم
ردِ دلمان را در دشت مییابیم
کوه قاف از شما
---------------------------------------------------------------------------------------------------
واژه ها و نام های عجیب و غریب؛ نام مکان هایی در شهر کابل است، شک نکنید
خواهند گفت
که من عاشقم
گیسوانت که پنجه ی آفتاب را می شکنند،
لبان باد را می برند
صیقل دست های مرا خورده اند
تو که می خندی
خنده را هجی می کنم
و رد خود را
در بخش های صورتت می یابم
اصلا نمی ترسم
اگر حرف هایم بی ربط باشند
چرا که احساساتم
ساتم
وای!
ساعتم
عقربه هایش دیدار تو را نشان می دهند
درخت خسته
و من مانده
عرق هاي امروز را
به خيال خوش تو
ميان دستمال گلدوزي ات تاو مي دهم
دهكده دور
مزرعه زرد
و من دروگر خندان برج اسد
تاو دادن همان تاب دادن و چلاندن است
درخت خسته
من مانده و
عرق های امروز را به خیال خوش تو
میان دستمال گلدوزی ات تإو می دهم
دهکده دور
مزرعه زرد
و من دروگر خندان برج اسد
تاو دادن: عامیانه ی تاب دادن و چلاندن می باشد
درخت خسته
من مانده و
عرق های امروز را به خیال خوش تو
میان دستمال گلدوزی ات تإو می دهم
دهکده دور
مزرعه زرد
و من دروگر خندان برج اسد
تاو دادن: عامیانه ی تاب دادن و چلاندن می باشد
بادها می وزند
که بگذرند
ببینند،
بو کنند
و عاشق شوند
خورشید می تابد
تا در خود حل کند عاشقانه ها را
و در خود بپزد نگاه های نامریی را
زیر این روسری گلابی
گیسوانت می سوزند
از دوری آفتاب
باشد که زنده گی جان بگیرد
از گرما و لطافت تابستان
موهایت را رها کن
در باد ...
...
...
پنچشنبه،
دیگر
پنجره در اشتهای چای
دری که باز می شود
کابل،
بهار،
باران،
سرک،
لی،
ماهِ خیس خورده که پدیدار می شود
درست این زمان را می خواهم
همیشه به بایگانی ام
بفرستم
تا هر لحظه
ساعتم تر باشد
تمام زیبایی باران
به
خزه بویین کردن موی توست
حالا تن برهنه ی تو
کندویی ست سرشار
طبیعت؛
بافت اجتماعی زنبور و انسان
کشش به سوی بابونه
شاید بتوانند کنار هم ساز شوند
و انگور آیینه ی تو
می بینم چهره ی متجب خود را
در آیینه یی جادویی؛
نگاه نخستین انسان
به دانه ی انگور
آغاز تکامل بود
شاید برای این
تنها انسان به وجود آمده ام
تا چشیدن تو را تجربه کنم
تلمیح خوبی ست
گیجی و تکرار پی در پی عقربه های دلتنگ را.
دست هایم کنجکاوند
گلابی های پیرهنت را
خدا همیشه قسمت گدایان را
به کاکه گی عابران مانده ست.
قرار؛
طعم دلواپسی گردش سیبی را میان
لب و دستانم وسوسه می کند
که در دره های میدان
دست هزار و یک دختر باغبان
به یادگار گذاشته اند.
تا رسیدن
تا تپیدن
تا دیدن
تا چیدن
از چشم تا چشمه های شعرم را می خورم
دیوانه وار و بر آشفته
خیلی وقت ها خدا انسان را به یاد آدم می اندازد
که حوای شعرش را با برگ های درخت شرماند.
من هنوز پیش از برخوردم، پیش از شرماندن
میان تیک و تاک عقربه های گیج،
ثانیه های دل نگران
و منتظران اتو کشیده ی پنج عصر.